به یاد آن "صدای مهربان"

"بعضی چیزها آنقدر در زندگی مان حضور دارند که بودنشان را نمی فهمیم. مانند هوا که وقتی نباشد، نبودش را احساس می کنیم."
وقتی در یادبود آندره آرزومانیان، دکتر محمد سریر این جمله را گفت، من هنوز به آنچه در عمق گفته اش بود پی نبرده بودم. مدتها بعد شنیدم محمد نوری در بیمارستان است. می دانستم سخت بیمار است اما هنوز هم معناي آن جمله را نفهميده بودم . صبح روز 9 مرداد وقتی شنیدم باز هم بستری شده دلم را خوش کردم که اینبار هم خوب می شود و مثل دفعه ی قبل بر می گردد خانه. اما وقتی همان شب، آن پیامک دردناک را خواندم تازه دريافتم منظور دکتر سریر چه بود.
"صدای مهربان" نوری آنقدر در زندگی مان جاری بود که نمی فهمیدیم نبودش یعنی چه. من هیچ لقبی به نوری نمی دهم. او نه خسرو است، نه سلطان، نه پهلوان، نه یکه تاز، نه قهرمان و نه ... ؛ من فقط می گویم صدای نوری مهربان بود. مهربان تر از آن چیزی که می شنیدم. همه ی ما یادمان هست چه روزهایی ... در گرما ، سرما، مدرسه، منزل ، دفتر، ماشين و ...هرجایی که بودیم صدایش را که می شنیدیم. مانند صدای پدرهایمان مهربان بود و هست... . و مهربان بودن خیلی سخت است. حتی سخت تر از قهرمان و سلطان و استاد و ... . مهربان بودن دلی می خواهد به نرمی صدای نوری. و راستی که صدای نوری مانند دلش و دلش به مانند صدایش بود.
امروز خجلم و شرمسار. بیش از آنچه خود فکر کنم از خودم خجالت می کشم. بیش از 15 سال شبانه روزم صرف موسیقی شد حدود 5 سال هر روز وبلاگ نوشتم و از موسیقی گفتم و خواندم ... اما دریغ و صد دریغ که یک جای کارم بد جورمی لنگیدو حيف كه روز از دست دادنش فهمیدم.
در این همه سال از "آن صدای مهربان" غافل بودم ... وقتی محمد نوری رفت من حسرتی بر دلم برای همیشه ماند. حسرت دیدارش؛ حتی یک بار؛ شاید یک عکس یادگاری در کنارش و بوسه ای بر دستش...
الان که چند روز از خاکسپاری اش می گذرد هنوز بغض گلویم را می فشارد... این دلتنگی وقتی بیشتر و بیشتر می شود که می دانم نوری چقدر بی اعتنا به مال دنیا و زر اندوزی بود که حتی بعد از مرگ هم مناعت طبعش حفظ شد.
آخر مگر می شود پنجاه سال خواند، چند دهه ستاره بود . مغرور نشد؟ مگر می شود این همه سال حاشیه نداشت؟ راستی شما چند مصاحبه با نوری خوانده ایم؟ اصلا لازم است نوری را بشناسیم؟ اصلا نوری حرفی برای گفتن گذاشته بود که در مصاحبه بگوید؟ آدمی که این همه سال بخواند و مانند "هوا" در زندگی مان جاری باشد دیگر نیازی به حرف زدن ندارد.
همه ی ما بارها و بارها در تبلیغات گروههای سیاسی شنیدیم و دیدیم از صدای نوری استفاده کردند تا برای خود مشروعیتي اجتماعي بیافرینند. اما نه نوری دَم زد نه ما. می دانید چرا؟ چون همه می دانستیم نوری برای که و برای چه می خواند.
چون همه می دانستیم نوری از خود ماست ، با ماست، تکه ای از تن مردمش است. وقتی صدای مردم را در تشییع پیکر نوری شنیدم که چگونه دستها را به نشانه ای بالا بردند و از ته دل خواندند:" ...خون دلها خورده ایم...رنج دوران بوده ایم"، چهره ی نوری را در آسمانها خندان دیدم؛ درست مثل عکسش که می خندید و همه به لبخند مهربانش نگاه می کردند.
وقتی یادم می افتد در اوج بيماري هيچ كمك مالي از هيچ نهادي قبول نمي كند، و حتي پس از مرگش همسر محترمش نيز اين رويه را پيش گرفته و هيچ چشمداشتي از هيچ جايي براي مراسم تشييع و ... ندارد و همه ی مخارج را با اصرار فراوان پرداخت می کند؛ از اين همه خوبي سخت متاثر مي شوم و همان حسرت را که گفتم احساس می کنم. این تاثر و حسرت وقتی بیشتر و بیشتر شد که خانه اش را دیدم و به راستی تا لحظه آخر باور نمی کردم این خانه قدیمی و محقر خانه ی نوری ست. ای کاش این خانه، موزه شود تا همه ی مردم و هنرمندان ببینند می توان بدون داشتن بهترین خانه ها و زندگی ها ستاره بود. آن هم ستاره ای در قلب مردم.
ای کاش حتی یک بار می دیدمش...
دیدار از خانه قدیمی و محقر محمد نوری در آن گوشه از شهر بی مهر تهران، مرا وا داشت تا بند آخر نوشته را اندکی تغییر دهم.
مطلب مرتبط: برنامه ی من در رادیو ایران صدا را به مناسبت درگذشت استاد محمد نوری بشنوید 