تبليغاتX
: Ata Navidi 's weblog :وبلاگ عطا نویدی

از ماجرای ربنا تا ...

حضور در قلب مردم ممنوع

ماجرای پخش نشدن ربنای استاد شجریان مساله جدیدی نیست . همه خوب می دانند به چه دلیل این ربنا دیگر پخش نمی شود و در واقع اگر پخش می شد مساله ی عجیبی بود. اما جالب تر از اصل ماجرا حاشیه های آن است. خبر گزاری فارس با همتی عجیب و غریب هر روز یک پرونده درست می کند و تا کنون دو بار لینک اول صفحه ی اصلی این خبرگزاری بر علیه شجریان بوده و تا کنون دو مرتبه هم نظرات مردم را منتشر کرده. از مهندسی که تمام هارد کامپیوترش را از صدای شجریان پاک کرده تا آدمی که تمام نوارها و سی دی های شجریان را توی سطل زباله ریخته!

بگذریم، ... اما! خبرگزاری ایلنا گفتگوی کوتاهی با میر باقری (معاون سابق سیمای ملی) انجام داده که میرباقری در باره عدم پخش ربنا گفته شجریان به دلیل مواضع ضدانقلابی که گرفته است و مواضع بدی که در رابطه با مردم خودش گرفته است؛ دیگر صلاحیت کافی برای حضور در قلب مردم را ندارد. او؛ خودش چهره خود را مخدوش کرده است. ما امیدوارم که همچنان که فرصت باقی باشد تا ایشان بازگردند تا نظام هم دست لطف خود را برسر ایشان بکشد.»

در این نوشته نکاتی وجود دارد که عرض می شود. اما در همین روز (دوم شهریور) خبر دیگری مربوط به میر باقری بود که خلاصه اش به این شرح است رئيس سازمان صداو سيما، علي دارابي را به‌عنوان معاون جديد سيماي رسانه‌ي ملي معرفي و از خدمات 6 ساله ميرباقري در اين حوزه تشكر كرد.»

از این دو پاراگراف می شود فهمید احتمالا قرار است در دولت و صدا و سیما یک وزارت خانه و یک معاونت با عناوین «وزارت حضور در قلب مردم» و «معاونت محترم تشخیص صلاحیت حضور در قلبها» ایجاد شود تا از این پس هر کس خواست خواننده و هنر پیشه شود اول از این وزارت خانه و معاونت مجوزهای مربوطه را دریافت کند.

البته می توان برای کنترل قلب مردم هر هفته از آنها نوار قلبی مخصوص گرفت تا ببینیم چه کسی وارد قلب آنان شده و اگر رد پای  کسانی مانند شجریان در نوار قلبی پیدا شد بلافاصله جریمه شوند و مبلغ جریمه نیز به حساب وزارت حضور در قلب مردم واریز شود.

در ضمن بهتر است برای هدایت قلب مردم به سمت درست هر از چند گاهی به استاد علیرضا افتخاری(علیرضا افتخاری سابق) لوح و تندیس شایستگی حضور در قلب مردم داده شود.

من همیشه جانب تعادل را در نوشته ها به کار گرفته ام ، اما پخش شدن یا نشدن ربنا اینقدر در جامعه حاشیه داشت که حیفم آمدم من هم ننویسم . از اظهار نظر های نمایندگان فرهنگی مجلس که شجریان را ...(!) خطاب کردند گرفته تا صحبتهای میرباقری برکنار شده!

 یک کودک به جای شجریان!

موسوی

جالبترین قسمت ماجرا این است که شبکه دوم سیما به جای ربنای استاد شجریان ، صدای یک کودک را پخش می کند که با همان فرم و حالت شجریان ربنا را می خواند. در اینجا چند نکته قابل توجه است:

اول: این دقیقا مثل همان خواننده های پاپ شده که مثلا می خواستند صدای ابی را پخش نکنند می آمدند یک کپی از ابی می آوردند که نه خودش بود نه ابی! حالا یک بچه را به جای شجریان آوردند که نه خودش می فهمد چیست نه اینکه به گرد پای صدای استاد آواز ایران می رسد.

دوم: همه با شنیدن صدای این کودک یاد صدای استاد شجریان می افتند. بنابراین باز مردم باز به سراغ نسخه اصلی می روند.

سوم: صدا و سیما با این عمل به زعم خودش استاد آواز ایرانی را تحقیر کرده که یک کودک بهتر از توست و برای ما قابل قبول تر. ولی نمی داند با این کار مردم تازه می فهمند اینها چون کسی را نداشتند مثل استاد در اوج آنگونه بخواند از یک کودک کمک گرفتند تا اوج صدایش کمی به استاد برسد.

چهارم اینکه : این کودک وقتی بزرگ شود و بداند صدایش به جای صدای چه کسی پخش می شد قطعا شرمسار خواهد بود.

کمی برای افتخاری!

رفتن یا نرفتن ، مساله این است

ماجراهای علیرضا افتخاری این روزها بسیار هیجان انگیز شده. این خواننده ایرانی که اخیرا در برخی از خبرگزاری ها با عنوان استاد(!) از وی یاد می شود، هر روز حاشیه جدیدی دارد و به قول یکی از مجله ها افتخاری «استاد ِ حاشیه ها» ست. پس از خوش و بش و در آغوش گرفتن یکی از مسئولین، بسیاری از منتقدین بر او تاختند و متعاقبا افتخاری هم پاسخ داد: «ایشان محبت خود را ابراز کرده و هر کسی که به من بحبت کند اورا در آغوش می گیرم»

چند روز بعد در سایت خبر آنلاین رنجنامه ی مفصلی از این خواننده منتشر کرد که در آن بر هرکس توانسته حتی رئیس دولت هم گله کرده است! افتخاری در این مطلب گفته : به خاطر فشارها، ایران را به قصد فرانسه ترک می‌کنم و در هنگام رفتن هم برای رئیس دولت نامه خدا حافظی می نویسم. افتخاری همچنین در قسمتی از این گفتگوی طولانی در پاسخ به اینکه اگر فضا و شرایط به نوعی مناسب شود و مسئولان نیز در رفتار خود تجدید نظر کنند، قید رفتن به خارج از کشور را می‌زنید، قدری مکث کرد و با ناامیدی گفت: «بعید می‌دانم اما باید دید چه پیش می‌آید.»

علیرضا افتخاری: به خاطر فشارها، ایران را به قصد فرانسه ترک می‌کنم (لینک خبر آنلاین)

جالب اینجاست افتخاری چندی بعد از این مصاحبه ، آن را به کلی رد کرده و به قول معروف زده زیر همه چیز! و در خبر گزاری فارس مهاجرت خود را به فرانسه به کلی تکذیب کرده است.

جالب اینجاست که خود خبرگزاری فارس هم برای اینکه فردا افتخاری زیر گفته هایش با فارس نزند و چون از سابقه ی تکذیب های  او اطلاع کافی دارد در اقدامی جالب لینک صوتی این مصاحبه را هم در همان صفحه قرار داده است. افتخاری چندی پیش هم اعلام کرده بود قرار است از ایران به فرانسه برود ولی چند روز بعد این ماجرا را تکذیب کرد و گفت منظور من فرسانه، شهری در نزدیکی دلیجان است!

این خواننده البته چندی پیش رنجنامه دیگری منتشر کرده بود که در قسمتی از آن آمده: «من همیشه عرض ادب می کنم. دورم هم نمی خواهم شلوغ شود. بلیط کنسرتم را هم نمی خواهم گران کنم...! »

تا آنجایی که به من یاد دارم این خواننده سالهاست هیچ کنسرتی برگزار نکرده و بهتر است بگوییم اصلا کنسرتی برگزار نکرده. تنها دو سه شب در شهر رشت کنسرت داشته که در آن تماشاگران با لب زدن( Playback) افتخاری مواجه شده اند.

لب‌خواني «افتخاري»، كنسرت 48 ميليوني را تعطيل كرد(لینک فارس)

حالا ادعای گران نکردن بلیط کنسرت خود ماجرایی ست!

 

مساله ای کاملا بی ربط:

چراغی که به خانه رواست...

  چندی پیش یکی از همسایه های ما که مرد 65 ساله است از یکی از کوچه های خیابان بهار رد می شد که به خانه برسد ، که یک موتوری جلویش را گرفت و گفت هر چی توی جیب داری بده بیاد کیف ات رو هم بده من!!! این مرد با شجاعت مثال زدنی با اینها درگیر میشه و خلاصه آقایون دزدها از اونجای که چیزی نصیبشون نشد و اینکه هم پیرهنشون پاره شد و چهارتا فحش آب دار هم نوش جان کردن، دو تا ضربه چاقو ه این مرد می زنن و در میرن.

 وقتی رفتیم بیمارستان دولتی، 20 هزار تومن پرداخت کردیم و حتی پرستار هم نیامد که پانسمان کند و بعد از یک ساعت و نیم رفتیم بیمارستان خصوصی. اونجا ۸۰ هزار تومن گرفتن و انصافا بی درنگ کار کردن. پرسنل می گفتند : بابا! این که چیز عجیبی نیست اینجا روزی چند مورد داریم به خصوص و سر ماه که جیب کارمندا پر پوله!

بعدش هم گفتند :حتی ملاقات کننده ها هم از لطف دزد ها بی نصیب نیستند و هر کی مقاوت کنه هم دست و پا و لگنش میشکنه. از اینا بدتر تعریف کردن: که روی همین تخت چند وقت پیش یک مردی که در مقابل دزدی موبایلش مقاومت کرده بود و  چاقو به قلبش خورده بود و فوت کرد.

این نا امنی در مرکزی ترین نقطه ی پایتخت بسیار تامل بر انگیز است!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 20:56  توسط عطا نويدی  | 


کاش می خوابیدم، تو رو خواب می دیدم/

      به یاد آن "صدای مهربان"

"بعضی چیزها آنقدر در زندگی مان حضور دارند که بودنشان را نمی فهمیم. مانند هوا که وقتی نباشد، نبودش را احساس می کنیم."

وقتی در یادبود آندره آرزومانیان، دکتر محمد سریر این جمله را گفت، من هنوز به آنچه در عمق گفته اش بود پی نبرده بودم. مدتها بعد شنیدم محمد نوری در بیمارستان است. می دانستم سخت بیمار است اما هنوز هم معناي آن جمله را نفهميده بودم . صبح روز 9 مرداد وقتی شنیدم باز هم بستری شده دلم را خوش کردم که اینبار هم خوب می شود و مثل دفعه ی قبل بر می گردد خانه. اما وقتی همان شب، آن پیامک دردناک را خواندم تازه دريافتم منظور دکتر سریر چه بود.

"صدای مهربان" نوری آنقدر در زندگی مان جاری بود که نمی فهمیدیم نبودش یعنی چه. من هیچ لقبی به نوری نمی دهم. او نه خسرو است، نه سلطان، نه پهلوان، نه یکه تاز، نه قهرمان و نه ... ؛ من فقط می گویم صدای نوری مهربان بود. مهربان تر از آن چیزی که می شنیدم. همه ی ما یادمان هست چه روزهایی ... در گرما ، سرما، مدرسه، منزل ، دفتر، ماشين و ...هرجایی که بودیم صدایش را که می شنیدیم. مانند صدای پدرهایمان مهربان بود و هست... . و مهربان بودن خیلی سخت است. حتی سخت تر از قهرمان و سلطان و استاد و ... . مهربان بودن دلی می خواهد به نرمی صدای نوری. و راستی که صدای نوری مانند دلش و دلش به مانند صدایش بود.

امروز خجلم و شرمسار. بیش از آنچه خود فکر کنم از خودم خجالت می کشم. بیش از 15 سال شبانه روزم صرف موسیقی شد حدود 5 سال هر روز وبلاگ نوشتم و از موسیقی گفتم و خواندم ... اما دریغ و صد دریغ که یک جای کارم بد جورمی لنگیدو حيف كه روز از دست دادنش فهمیدم.

در این همه سال از "آن صدای مهربان" غافل بودم ... وقتی محمد نوری رفت من حسرتی بر دلم برای همیشه ماند. حسرت دیدارش؛ حتی یک بار؛ شاید یک عکس یادگاری در کنارش و بوسه ای بر دستش...

الان که چند روز از خاکسپاری اش می گذرد هنوز بغض گلویم را می فشارد... این دلتنگی وقتی بیشتر و بیشتر می شود که می دانم نوری چقدر بی اعتنا به مال دنیا و زر اندوزی بود که حتی بعد از مرگ هم مناعت طبعش حفظ شد.

آخر مگر می شود پنجاه سال خواند، چند دهه ستاره بود . مغرور نشد؟ مگر می شود این همه سال حاشیه نداشت؟ راستی شما چند مصاحبه با نوری خوانده ایم؟ اصلا لازم است نوری را بشناسیم؟ اصلا نوری حرفی برای گفتن گذاشته بود که در مصاحبه بگوید؟ آدمی که این همه سال بخواند و مانند "هوا" در زندگی مان جاری باشد دیگر نیازی به حرف زدن ندارد.

همه ی ما بارها و بارها در تبلیغات گروههای سیاسی شنیدیم و دیدیم از صدای نوری استفاده کردند تا برای خود مشروعیتي اجتماعي بیافرینند. اما نه نوری دَم زد نه ما. می دانید چرا؟ چون همه می دانستیم نوری برای که و برای چه می خواند.

 چون همه می دانستیم نوری از خود ماست ، با ماست، تکه ای از تن مردمش است. وقتی صدای مردم را در تشییع پیکر نوری شنیدم که چگونه دستها را به نشانه ای بالا بردند و از ته دل خواندند:" ...خون دلها خورده ایم...رنج دوران بوده ایم"، چهره ی نوری را در آسمانها خندان دیدم؛ درست مثل عکسش که می خندید و همه به لبخند مهربانش نگاه می کردند.

وقتی یادم می افتد در اوج بيماري هيچ كمك مالي از هيچ نهادي قبول نمي كند، و حتي پس از مرگش همسر محترمش نيز اين رويه را پيش گرفته و هيچ چشمداشتي از هيچ جايي براي مراسم تشييع و ... ندارد و همه ی مخارج را با اصرار فراوان پرداخت می کند؛ از اين همه خوبي سخت متاثر مي شوم و  همان حسرت را که گفتم احساس می کنم. این تاثر و حسرت وقتی بیشتر و بیشتر شد که خانه اش را دیدم و به راستی تا لحظه آخر باور نمی کردم این خانه قدیمی و محقر خانه ی نوری ست. ای کاش این خانه، موزه شود تا همه ی مردم و هنرمندان ببینند می توان بدون داشتن بهترین خانه ها و زندگی ها ستاره بود. آن هم ستاره ای در قلب مردم.

 ای کاش حتی یک بار می دیدمش...

دیدار از خانه قدیمی و محقر محمد نوری در آن گوشه از شهر بی مهر تهران، مرا وا داشت تا بند آخر نوشته را اندکی تغییر دهم.

مطلب مرتبط: برنامه ی من در رادیو ایران صدا را به مناسبت درگذشت استاد محمد نوری بشنوید

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مرداد 1389ساعت 9:43  توسط عطا نويدی  | 


محمد رضا لطفی و مواضع اجتماعی اش

آنچه در این یادداشت می خوانید صرفا نگاهی ست به رفتار محمد رضا لطفی و یاران گذشته اش نسبت به اوضاع سیاسی کشور؛ همچنین یادداشتی که چندی پیش توسط بهراد توکلی در رد نقد هنرمند با دیدگاههای سیاسی نوشته شد و آن را در خبرگزاری ایلنا خواندم. باید متذکر شد در این نوشته مبنای صحبت ، یادداشت ناقص منتشر شده لطفی در باره ی سابقه چاووش و ...  نیست. رفتار کلی محمد رضا لطفی پس از ورودش به ایران معیار قضاوت ماست است.

وقتی در شنیده ها و خوانده ها به کلمه "هنرمند" می رسیم شاید نتوان به راحتی از پیچ و خمهای این کلمه گذشت و به معنای واقعی آن دست یافت. هنگامی که به نقش یک هنرمند در جامعه نگاهی می اندازیم ، معنی این کلمه بسی گسترده تر از آن چیزی می شود که در لغتنامه ها آورده شده.  هنرمند تنها به شخصی که کار و کسب و در آمد زندگی اش از راه هنر باشد اطلاق نمی شود. زیرا اگر اینگونه باشد، هنرمند تر از این شخص کسی است که می تواند یک زمین چند صد متری در گوشه ای از شهر ، را تبدیل به یک برجی تجاری کند و هزاران برابر ارزش زمین از آن پول برداشت کند. ارزش هنرمند با تعدد آثار به جای مانده از وی سنجیده نمی شود بلکه ارزش هنرمند به تاثیرمثبتی است که او بر جامعه اش می گذارد. نا گفته پیداست هنرمندی می تواند بر جامعه تاثیر مثبت بگذارد که خودش به دیدگاه درستی از شرایط و اوضاع این جامعه رسیده باشد. یعنی هم گذشته را خوب درک کند، هم حال را فهمیده و در آن زندگی کند و هم از آینده ای که پیش رو دارد تصویری درست را مجسم کند.

در جامعه ای مانند ایران که همواره از زمانهای دور و حتی پیش از ورود اسلام ، هنر در بند دربار و سیاست بازان بوده؛ و همچنین سیاست و مذهب در زندگی مردم این سرزمین مهمترین نقش و تاثیر را داشته و دارد، نمی توان به ناگاه هنرمندان از این دیدگاه های سیاسی خود دست بکشند و در گوشه سلامت به خلق آثار هنری بپردازند. در جامعه ایران هنرمند موسیقی از دیرگاه تا کنون نقش پیشرو در مسائل اجتماعی داشته و امروزه هم دارد. از عارف ، نی داوود و گرفته تا اشخاصی مانند بهمن رجبی، لطفی (درسالهای دور) و مشکاتیان و ... .

مگر هنرمندی می تواند در این جامعه زندگی کند ، درد ها و اشکهای مردم خویش را ببیند و باز هم کنج سلامت اختیار کند؟ چنین هنرمندی بی شک درک درستی از تاریخ دیروز و امروز خود ندارد و صرفا بر اساس آنچه امروزه جو گرفتگی بیان می شود عمل می کند. این شخص همان است که در بالا ذکرش آمد ، یعنی تنها هنر فروش و تولید کننده آثار هنری است ( بر وزن و مصداق تولید کننده لباس یا هر چیز دیگر).

حال هنرمند را از دید مردم بنگریم؛ هنرمند از دیدگاه مردم جامعه نقش یک رهبر را داراست. هنرمند از دیدگاه عوام یک اتمام حجت است. بار ها شاهد بودیم در حوادثی مانند سیل و زلزله و... هنرمندان در صف اول ایستادند تا مردم جامعه خود را به تحریک برای کمک وادارند و همواره چشم مردم به حرکات آنان بوده. این مثال در مسائل سیاسی هم صدق می کند، همچنان که همواره سیاستمداران در صدد جمع کردن رای هنرمندان برای خود بودند تا در میان مردم اقبال بیشتری کسب کنند.

حال تصور کنید یک - به اصطلاح - هنرمند نه تنها از جامعه خود جلوتر و حتی با آنان نیز همگام نباشد، بلکه در تضاد با آنان پیش برود. اینجا بحث سلیقه و دیدگاه نیست، بحث حقیقت است. هنرمند بایدهر اتفاق و تحولی را از زاویه حقیقت مشاهده و در راه آن عمل کند نه از زاویه سلامت زندگانی و آسایش مادی خودش.

بی پرده باید بگویم بحث من بر سر موضع گیری های عجیب و غریب شخص محمد رضا لطفی است که چند سالی ست همه  اهل هنر و حقیقت را در تعجب فرو برده و این تعجب در یک سال اخیر جای خود را  -متاسفانه- به نفرت نیز داده. این انتقاد بر محمدرضا لطفی آنگاه مجاز می شود که ما به تغییر انسان در طول زمان معتقد باشیم اما این تغییر را برای هنرمند الزاما رو به تکامل مجاز بدانیم.

اینکه چرا لطفی در این سالها  به  جناحی از سیاست گرایش دارد که تقریبا تمام هنرمندان همسطح او (در شهرت و موثر در هنر) بر خلاف وی می اندیشند، برای همه جای سوال است. و بدتر از آن این مساله است که جناح محبوب لطفی این روزها قدرت را نیز در دست دارد واین شائبه را برای همگان بوجود آورده که لطفی فردی فرصت طلب( به معنای منفی آن) است.  لطفی هر چه باشد این روزها با مردم نیست، شاید روزی با مردم بوده ، که بوده. اما امروز نه از "برادر غرق خون" او خبر است نه از "داروک" و ... .

محمد رضا لطفی امروزه راه سلامت پیش گرفته و این راه برایش بدون منفعت هم نبوده، آلبومهای تصویری کنسرتهایش یک به یک مجوز می گیرند و منتشر می شوند و کمترین مشکل بر سر راه کنسرتهاش ایجاد می شوند و حتی کتابش به بهانه هدیه در میان علاقمندان و خبرنگاران ، بی هیچ مناسبتی پخش می شود. جالب تر اینکه نهادهای هنری وابسته به دولت بیش از هر کس در مقام دفاع از وی بر می آیند و حتی عیوب نوازندگی ایشان  را که در تخصصشان نیست هم می پوشانند. شکی نیست محمد رضا لطفی روزگاری در زمره موثرترین افراد جامعه و به تا حدی در رویداد های اجتماعی پیشرو بوده. اما امروز از آن مرد مبارز و پهلوان تنها افسانه ای به جای مانده.

 در اینجا روی سخن با بهراد توکلی است  که نقد هنرمند را با خط کش سیاست نفی می کنند.

  » بخوانید یادداشت بهراد توکلی را در ایلنا

آقای توکلی! آیا مردم و منتقدین بر آمده از دل این مردم حق ندارند به یک هنرمند و استاد خرده بگیرند که چرا امروز پشتشان را خالی کرده و راهی حتی جدا از آنان را پیش گرفته؟ آیا انتظار مردم از هنرمندان خود تنها خلق آثار هنری است ؟ اگر اینگونه باشد چرا آقای لطفی بر جبهه رفتن اذان گفتن خود در بالای درختی در جنلگهای آمریکا یا پیشرو بودن در جامعه پیش از انقلاب اینقدر تاکید دارد؟ پس خود ایشان هم نیک می داند هنرمند شخصیتی غیر از کسب و کار هنری دارد. سخنان آقای لطفی به مصداق همین مصراع مولوی که فرمود: «آدمی مخفی ست در زیر زبان»، نشان دهنده تفکر ایشان است. مردم نمی توانند به کسی که اینچنین در هر جا هر سخنی را بیان می کند،و یا حتی در جایی که باید حرفی بزند سکوت اختیار می کند، اعتماد کنند.

آقای توکلی! من با شما در تحمل حرف مخالف کاملا موافقم ، اما اینجا بحث سلیقه نیست. همانگونه که گفته شد بحث بر سر حقیقت است و آنچه مردم می خواهند. چرا محمد رضا لطفی روزگاری در جلوی جامعه پیش می رفته و به ظاهر فریاد آزادی سر می داده ولی این هنگام ، اینچنین به سکوت بسنده نکرده و در طرف دیگر ایستاده؟ شما که مدیر برنامه هایشان هستید باید پاسخگو باشید چرا ایشان سکوت می کند و یا حرفی نا به جا میزند؟ خود می دانید سکوت، خود معناهای زیادی دارد و یکی از این معانی رضایت به وضع موجود است. مگر می تواند هنرمندی با این سابقه اجتماعی امروز نظرش ممتنع باشد؟

آقای توکلی*! آقای لطفی اینگونه نیست که شما فرمودید "نخواست موضع سیاسی بگیرد". ایشان مواضع سیاسی جالبی هم گرفته و می گیرد. گاهی حضور در جای خاص و گفتن سخنی خاص خود مصداق بارز موضع گیری است.

آقای توکلی! درست است که مردم و منتقدان همه جزء به جزء ردیف را نمی دانند اما همین مردم بزرگترین بازیگران روزگار خویش اند. این مردم می توانند از یک هنرمند که به اصطلاح پشتشان را خالی کرده انتقاد کنند. با تمام انتقادهایی که از طرف روشنفکران به مردم و نافهمی آنان می شود من عقیده دارم اندیشه کلی یک جامعه خود بزرگترین شعور را دارد تشخیص می دهد که با آنها هست و که بر ضدشان است.

نمونه بارز سخنان آقای لطفی،  مصاحبه با کیهان فرهنگی است که با ادیبانه ترین کلمات سخنان ناحق را شیرین بیان می کند. سخنان اغراق آمیز و گاهی دور از واقعیت ایشان از یاد این مردم نخواهد رفت بخصوص اینکه شخص همراهشان در این مصاحبه وجهه خوبی در میان مردم ندارد. این نکته را باید بارها و بارها یاد آور شد که  مردم خود در مورد اهل هنر خود به قضاوت خواهند نشست زیرا زمان بهترین داور است.

  * پی نوشت: در بخشی از نوشته خطاب به آقای توکلی ،عبارت "نوازنده گرامی " آمده که موجب سوءتفاهمی شد. با این توضیح که اینجانب از بیان این کلمه قصد هیچگونه توهینی به ایشان را نداشتم ، از ایشان عذر خواهی می کنم. و این کلمه را تغییر میدهم.

پاسخ آقای بهراد توکلی را در ادامه مطلب بخوانید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد 1389ساعت 15:20  توسط عطا نويدی  | 


ساز و آوازی شنیدنی

روز چهارشنبه (8-2-89) به دعوت دوست خوب و هنرمندم حسین علیشاپور با وی همراه شدم تا  شاهد اجرا و ضبط یک اثر موسیقایی با صدای وی در استودیو رهگذر هفت اقلیم باشم. پیش از رسیدن به استدیو توسط علیشاپور یا علیرضا هیربد آشنا شدم. پیشتر نیز به من گفته بود: «من نوازنده تار و سه تاری را سراغ دارم که واقعا تکنواز است و ملودی پرداز و دوست دارم بیشتر با او کار کنم». در راه استودیو،صحبت از آهنگسازی جدید و قدیم(به معنای گلهایی) شد. فقر ملودی در آهنگهای چند دهه ی اخیر بسیار مشهود است اما در آهنگهای گلهایی و سبک های قدیم تر ملودی حرف اول را در موسیقی می شند و بر خلاف دوره ی جدید که همه چیز بر پایه شعر و ریتم استوار است، پیشتر این دو عنصر نیز در خدمت ملودی بودند. به هر حال امروز نوعی بازگشت به عقب( نه از جهت پسرفت بلکه نگاه دوباره به زیبایی های گذشته) را در ذائقه دوستداران موسیقی و همچنین آهنگسازان شاهدیم.این ملودی پردازی را در تکنوازی و همچنین آهنگسازی علیرضا هیربد شاهد بودم. او با تاثر از نوازندگان قدیم تار همچون استادان شهناز، شریف، مجد و ... تکنوازی و می کند و به قول و گفته ی خودش این تفکر ملودی پردازانه را استادش فریدون حافظی در وی متبلور کرده است.

با آنکه هیربد چند سالی به به علت جفا کاری ها و دردهایی که گفتنش برای اهل هنر تازگی ندارد از موسیقی دور افتاده بود و قریب به 10 سال در استودیو ساز نزده بود، اما با شروع ضبط با تسلط عالی بر آهنگ و نت ساز زد. صدای سازش برای من رنگ شهناز داشت اگرچه در میان آن مجد و شریف نیز پیدا می شدند. دو آهنگ ساخته خود را ضبط کرد و علیشاپور نیز بر روی آن خواند.

بی اغراق و غلو می توان گفت حسین علیشاپور یکی از دو خواننده آینده دار ایران است. او شعر را خوب می فهمد و به آن به عنوان سفره ای می نگرد که بر آن نشسته و به قول خود و استادش حرمت سفره را نگاه می دارد؛ یعنی از شعر به بهترین نحو استفاده می کند و احترامش می کند و پاسش می دارد. علیشاپور از وسعت صدایی کم نظیر بر خوردار است. در استدیو مسلط و ژوست می خواند، از ریتم نمی افتد و آنچنان که من در چند ضبط استدیویی با وی همراه بودم دیدم که هرگز فالش نمی خواند و گوش بسیار قوی دارد. علیشاپور به سبک اصفهان می خواند و جملات شعری را با متانت خاصی بیان می کند. او به گفته ی یکی از موسیقیدانان بزرگ کشور که بعدها نامش را می آورم، به معنای واقعی خواننده است. اما متاسفانه در جامعه ی هنری ای که رابطه بر ضابطه حکومت کند، این استعداد ها کمتر بروز می کنند.  با این حال، در 6-7 ماهه ی اخیر حسین با چند نوازنده و آهنگساز سرشناس کارری را ضبط کرده که می توان امید داشت به طور ناگهانی صدای او در جامعه ی هنردوست شنیده شود و آینده اش درخشان تر شود.

پس از ضبط دو آهنگ نوبت به آواز و تکنوازی تار رسید. دو هنرمند در استودیو به صورت بداهه قطعه ای را اجرا کردند. این ساز و آواز در مایه ی دشتی اجرا شد و توصیفاتی که در بالا ذکر کردم به خوبی در آن دیده می شود.

این قطعه ساعتی پس از اجرا توسط علیشاپور بر روی وبلاگش قرار داده شد. با اخلاق هنرمندانه ی این دو بزرگوار که این روزها کمتر دیده می شود، این قطعه به گوش علاقه مندان می رسد تا امید بقای موسیقی و ساز و آوازی ارجمند در این روزهای و آینده به جامعه ی موسیقی داده شود.

لازم به ذکر است صدا بردار محترم اثر هنرمند گرامی امید نیک بین هستند.

این ساز و آواز را دانلود کنید

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 16:36  توسط عطا نويدی  | 


مطالب قدیمی‌تر